چرا ما نمی تونیم خودمون باشیم؟!
چه اصراریه به خودسانسوری؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:44  توسط حوریا
|
"شادابی هفت سین با اسارت ماهی قرمز ناهمخوان است"
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 21:24  توسط حوریا
|
وقتی با میم را می رفتیم،به آدم ها نگاه می کردم ،که چقد دوست دارن تو کارت سرک بکشن! و هنوز برامون متفاوت بودن هضم نشده! و تا کسی رو ببینیم که یه خورده با بقیه فرق می کنه زود در موردش قضاوت می کنیم!یاد حرف آقای نون افتادم که جمله ی خیلی قشنگی گفته بود که"می توان متفاوت بود و در کنار هم مسالمت آمیز زندگی کرد"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 23:34  توسط حوریا
|
دیده ای بعضی از آدم ها رو که همیشه برایت تازگی دارند،که دوست داری هنگام
حرف زدنشان زل بزنی به صورتشان،زل بزنی به حالت دست هایشان به چشمهایشان و از این دسته آدم ها را همیشه ترجیح می دهی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 18:3  توسط حوریا
|
کاش می دانستی که انسانیتت مهم تر بود!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:35  توسط حوریا
آقای گشت ارشاد:رشته ت چیه؟
من:علوم اجتماعی
خانم گشت ارشاد:فردا بچه های ما می خوان برن زیر دست شماها؟!
من:شما به ما اجازه ی فکر کردن ، حرف زدن هم نمی دین!شما فقط می خواین احترام ببینین،بدون این که حتی لحظه ای به ما احترام بذارید!
خانم گشت ارشاد:ببین خانم ما خودمون روان شناس هستیم!!
من:!!!
و در آخر سوال احمقانه ی خانم روان شناس!با حجاب مخالفی؟
در حالی که ص می زد به پام،من به چهرش زل زدم و با پررویی گفتم،فکر می کنم نوع پوششم کاملا مشخص می کنه که مخالفم یا موافق!
می دانستم حرف زدن با این جماعت فایده ای ندارد ولی خواستم حرفم را زده باشم،خواستم اعتراضم را گفته باشم ،نمی توانستم ساکت باشم و نگاه کنم! و چه تلخ است هر روز طعم تحقیر را چشیدن!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 22:48  توسط حوریا
|
چه وقیحانه روح هایی را لگد مال می کنیم!!
گاهی می خواهم بالا بیاورم روی این دنیا و آدم هایش!!
آدم ها،آدم ها
اون ها غمناکم می کنند!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 22:33  توسط حوریا
|
همه ی ما تو جریان یه بازی هستیم.گاهی بازنده،گاهی برنده!
برد و باخت مهم نیست،مهم خود بازیه!
پ ن1)حرفی به من بزن،من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:42  توسط حوریا
|
امشب دو تا فیلم دیدم که موضوعاتشون کاملا متفاوت بود.
یکی از فیلم ها در مورد زندگی بود که پدر خانواده یه آدم کاملا دیکتاتور و سنتی که تو شخصی ترین مسئله اعضای خانوادش دخالت می کرد و حریم خصوصی آدما براش هیچ معنی نداشت.
و این زندگی پر از سانسور و پشت صحنه بود.
و فیلمه دیگه بدون چارچوب بودن رابطه ها و گاهی هنجارها رو زیر پا گذاشتن رو داشت نشون می داد .این جنبه ی فیلم برام جالب بود بدون سانسور بودن زندگی.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 0:48  توسط حوریا
|
بعضی اوقات از همه چیز می نالی!
نمی دونی شاید ایراد از خودت باشه!
پ ن)چه راه دور بی پایان!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 19:48  توسط حوریا
|