و دیگر هیچ!
"سوت می کشد سرم از این همه نادانی پنهان شده در اقیانوس نمی دانم ها!"
"سوت می کشد سرم از این همه نادانی پنهان شده در اقیانوس نمی دانم ها!"
من و ن در حال قدم زدن تو خیابون هستیم و با حالت سرخوشانه برای خودمون می خندیدیم.که یه هویی دو پسر دست فروش جلومون سبز شدن. خانم خانم میشه اینا رو ازمون بخرین.
من:هوم!یاد اون ترانه افتادم(نشه اخم کنی به اون دختر بچه ای که گلی تو دستشه می خواد بهت بفروشه.واسه اون گل نیست یه لقمه نونه ضامن اینکه کتک نخوره تو خونه)
من: بیا این بیسکویت رو تو بخور
پسر:نه من بیسکویت با نوشابه می خورم.
من و ن با لبخند به هم نگاه می کنیم.
من: بیا برات بخرم.بین راه به دوستش نگاه میکنم که با حالت بی تفاوتی پشت سر دوستش راه می اومد.یعنی چی تو سرشه؟!
من:کجا زندگی می کنین؟!
پسر:...محله(افتضاح ترین منطقه ی شهر)
توی مغازه .من: نوشابه چی میخوری؟
پسر:سفید
من:هوم !خب باشه بیا.حالا برو.
پسر:مرسی خانم.
من:خواهش.همچنان به دوسش نگاه میکنم.یه چیزی تو چهره ش می دیدم.یه سوال یا شایدم یه خواهش.نمی دونم هنوز نگاهش تو ذهنم هست.
با خودم فکر میکنم چی باعث میشه که یکی بشه بچه ی پابیین شهر ویه دست فروش و هرروز باید آویزون این واون بشه تا یه لقمه نون در بیاره و یکی اصلا به همچین موقعیت و این جور آدم ها فکر نکنه.
من سردمه..................
یاد این جمله ی گیدنز می افتم"برای حکومت هایی که قصد دارند با فقر مبارزه کنند وجود بازار کار پر رونق که امکان دسترسی به شغل برابر را برای همگان فراهم کند نخستین اولویت است"
حالم خوب نیست زیرا موجود خوبی ساخته نشدم!
بدبخت تر و وحشتناک ترو مقصر تر از انسان موجودی نخوانده وندیده ام هرگز!
زندگی ما سراسر تضاد وتناقض است!
حسین پناهی(نامه هایی به آنا)