..

ساعت ده شب با دوچرخه تو خیابونم.بی توجه به محیط می رم دوستان پشت سرم دارن میان

_خانم کی بهتون مجوز داده؟

_دوچرخه هم بلدی بپا نیوفتی

_دختر بچه و این کارا

و ...

 

آره.خب دختر و چه به این کارا و این وقت شب تو حکومت اسلامی !!!

بله.آقای خطیب جمعه نگران باشید که شما تنها نیستید و بلوغ ملت در حد همون مستر ا.ن هست


پ.ن: یه مدت نیستم

چه راه دور.. چه پای لنگ..

دلم جایی رو برای زندگی کردن می خواد که تو خیابونش محاکمت نکنن!

جایی که سوار شدن رو دوچرخه برات یه آرزو نباشه!

جایی که هر کسی به خودش اجازه نده به راحتی تو حریم شخصیت دخالت کنه!

جایی که آدم ها به خاطر پول و ماشین وقیافت انگشت به دهن نشن!

و جایی که آدم ها به خاطر آدم بودنشون ارزش داشته باشن نه چیز دیگه...

این جایی که من میگم خیلی عجیبه!!شایدم سرزمین عجایب باشه!!شاید....

پ ن)"گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم.خواندنی ها کم نیست من و تو  کم خواندیم."

پنجره ای رو به خیابان

*هر کسی در انزوا زندگی می کند.با این همه گاه گاه می خواهد خودش را به کسی بچسباند. هر کی بر حسب دگر گونی روز  آب و هوا  کار و بارش و جز آن دلش می خواهد بازوئی ببندد تا به آن بیاویزد او نمی تواند بدون پنجره ای رو به خیابان دیری بیاید و اگر در حالی نیست چیزی را آرزو کندو فقط خسته و مانده   دم هره ی پنجره اش می رود با چشمانی که از مردم به آسمان و از آسمان به مردم می چرخد بی آنکه بخواهد بیرون را بنگرد و سرش را کمی بالا گرفته.حتی در آن اسبهای پایین او را به درون قطار گاریها و هیاهویشان و از این قرار به درون هماهنگی انسانی پایین می کشند.

 

* فرانتس کافکا

پ ن)هوای این جا خفه م می کنه!