کتاب هایی روی میز

 پرنده هایی در آسمان

ته سیگاری کنار فنجان

آدمی خسته و مبهوت

انسان!

"انسان دشواری وظیفه است".

برای پدر بزرگ

دلم لک زده برای پایه ی حرفهایت نشستن.برای شوخی کردن هایت.

دلم لک زده برای سرزده آمدن هایت به خانه مان...

یاد روزهایی که پا ی درخت انجیر می رفتی و یک دانه از آن را نمی خوردی و  با خوردن ما ازآن سیر می شدی!

من پدربزرگ آن روزها را می خواهم.......

 

پی نوشت:"سرور من خانم به چی پا بندی"؟!

تصویرش کن...

بوی نعنای له شده.

بوی ریحونه تازه.

بوی سوختن یه چوب.

بوی علف خوشبو.

بوی زمین بعد از بارون بهاری.

بوی یه صبح پاییزی.

بوی یه وجب خاک نم گرفته.

بوی زندگی

پی نوشت:یعنی آخرین درهای امیدم بسته می شه؟!