از رنجی که می بریم!
چه اصراریه به خودسانسوری؟!
به این جمله کمی فکر کنیم
خود و دیگری
آدم هایی که دوست می دارم
وقتی حتی راه رفتنت هم جرم می شود!
من:علوم اجتماعی
خانم گشت ارشاد:فردا بچه های ما می خوان برن زیر دست شماها؟!
من:شما به ما اجازه ی فکر کردن ، حرف زدن هم نمی دین!شما فقط می خواین احترام ببینین،بدون این که حتی لحظه ای به ما احترام بذارید!
خانم گشت ارشاد:ببین خانم ما خودمون روان شناس هستیم!!
من:!!!
و در آخر سوال احمقانه ی خانم روان شناس!با حجاب مخالفی؟
در حالی که ص می زد به پام،من به چهرش زل زدم و با پررویی گفتم،فکر می کنم نوع پوششم کاملا مشخص می کنه که مخالفم یا موافق!
می دانستم حرف زدن با این جماعت فایده ای ندارد ولی خواستم حرفم را زده باشم،خواستم اعتراضم را گفته باشم ،نمی توانستم ساکت باشم و نگاه کنم! و چه تلخ است هر روز طعم تحقیر را چشیدن!
گاهی می خواهم بالا بیاورم روی این دنیا و آدم هایش!!
آدم ها،آدم ها
اون ها غمناکم می کنند!
باد ما را با خود خواهد برد!
برد و باخت مهم نیست،مهم خود بازیه!
پ ن1)حرفی به من بزن،من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم!