یکی از شب ها

امشب دو تا فیلم  دیدم که موضوعاتشون کاملا متفاوت بود.

یکی از فیلم ها در مورد  زندگی  بود که پدر خانواده یه آدم کاملا دیکتاتور و سنتی  که تو شخصی ترین مسئله اعضای خانوادش دخالت می کرد و حریم خصوصی آدما براش هیچ معنی نداشت.

و این زندگی پر از سانسور و پشت صحنه بود.

و  فیلمه دیگه بدون چارچوب بودن رابطه ها و گاهی هنجارها رو زیر پا گذاشتن رو داشت نشون می داد .این جنبه ی فیلم برام جالب بود بدون سانسور بودن زندگی.


از نداستن هایمان...

بعضی اوقات از همه چیز می نالی!

نمی دونی شاید ایراد از خودت باشه!

پ ن)چه راه دور بی پایان!

گاهی..

گاهی باید احمقانه به همه ی چیز های خرکی دنیا خندید!

آی آدمها

گاهی اوقات فکر می کنم غیر مستقیم حرف زدن فایده ای نداره! گاهی باید زل بزنی تو چشم آدم ها و حرفت رو بزنی!

همیشه و همه جا در مورد بعضی از آدم ها خوب بودن و خوب رفتار کردن فایده ای نداره!

پ ن)دیگه حالم داره از این شلوغی ها و رفت وآمد های الکی به هم می خوره!

خاطرات کودکانه

به یاد کودکی هامون می افتیم، میگه من همیشه دوست داشتم پدر باشم،اگر نقشی جز این به من می دادند بازی نمی کردم.من خیلی بچه ی تقسی بودم.

می گم شاید فکر می کردی با این نقش قدرت بیشتری داری و فکر می کردی قدرت پدر بیشتر از اعضای دیگه ی خانواده ست!

می گه اره شاید، من از اولشم مدیریت کردن رو دوست داشتم.

پیش خودم فکر می کنم چقدر این بازی ها جالبن، این که هر کی دوست داره چه نقشی رو ایفا کنه.شخصیت بچه ها رو نشون می ده!

پ ن)یک پنجره برای من کافی ست.

چشمهایش

 دیدی بعضی از نگاه ها و چشم ها  رو که با آدم حرف می زنه یه طوری که آدم  می تونه باهاش ارتباط برقرار کنه.

من این نگاه ها رو دوست می دارم.

آه پس که این طور

متنفرم از آدمهایی که همش از زیر کارهاشون شونه خالی می کنندو می خوان مسئولیت کارهاشون رو گردن دیگری بندازند! بعد گاهی یه جور حق به جانب می شن که انگار تو وظیفته که کارهاشون رو به نحو احسن انجام بدی! یه جور آویزونت می شن که تو مجبوری کارشون  رو  انجام بدی که هرچه زودتر از شرشون خلاص شی!

 گاهی ما یه همچین آدمایی می شیم! غیر قابل تحمل!

پ ن)"ما هرچه را که باید از دست می دادیم از دست داده ایم"


عظمت فرهنگی ما

من نمی فهمم این عشوه ها و لوس کردن های بعضی از هم جنس هام رو برای مورد تعیین واقع شدن،برای دیده شدن و خلاصه کردن خودشون تو جنسیتشون!

و همین طور خشونت  بعضی از آقایون رو تو خیابون!این که هنوز نپذیرفتن زن ها هم به عنوان یک انسان حق با آرامش راه رفتن تو خیابون رو دارن!این که به خودشون راحت اجازه میدن به حریم خصوصی هر زنی تجاوز کنن!وبا خشونت کلامی شون روح زن ها رو لگد مال می کنن!

پ ن)"من از سلاسه ی درختانم، تنفس این هوای  مانده ملولم می کند!"

پ ن)"بوی سیلی و شلاق میدی خانم!"

از آدمها

دیدی بعضی ها رو که حس خود برتر بینی دارن! که همش می خوان بگن  خیلی حالیشونه!اصلن یه جورایی نارسیسن!که همش می خوان خودشون رو از آدم ها جدا کنن حالا  روشون که تمرکز کنی می بینی که اونا هم جزئی از همون آدم ها هستند.

یکی نیست که بهشون بگه هی عمو کجای این دنیا رو می خوای بگیری!

پ ن1)آی آدمها...

پ ن2)"در کوچه باد می آید و این ابتدای ویرانی ست".


احوال این روز هایم

انگار عادتم شده که هر شب بعد از خواندن درسهای خشک و خسته کننده،مقداری دوز ادبیات یگیرم،شعر بخوانم، فروغ بخوانم، شاملو  بخوانم،هیچی به اندازه ی شاملو به من آرامش نمی دهد.شبیه بیمارانی شده ام که هر شب باید داروی خود را سر وقت بخورند."ادبیات برای من درمان است." 

این روزها بهترم،روحیه ام بهتر است.

پ ن)کلید کردم روی آهنگ های "مهسا وحدت "دیگه اهل خانه شاکی شدن!یه آرامش خاصی به من می ده!

پ ن)امشب دلم عجیب پیاده روی خواست!