آن روزها..

آن روزها بیش ترین ترسمان صدای پای خانم شین بود وقتی سر زده وارد کلاس می شدو

می گفت شما کی می خواین بزرگ شین! مثلا دخترین!!و ما  هم  فقط نگاهش می کردیم!

و به هیچ جایمان نبود وقتی آقای میم  مارا از ته کلاس به قول خودش برای تنبیه به جلو کلاس می برد حتی به این تنبیه خرکی اش می خندیدیم!

زنگ های ورزش هم که مثلن آزاد بودیم باید باز یک سری قانون ها و چارچوب های مزخرف را رعایت می کردیم و  حتی جیغ های خانم نون را...

می خواهم بگویم خانم شین..خانم نون و حتی آقای میم گند زدین به هر چی دوران کودکیمان!

اگرچه ما قادر بودیم هر اتفاقی را به جشن تبدیل کنیم! 

 

ناتور دشت

من عاشق هولدن ناتور دشتم و عاشق غر زدن هاش و اعتراض کردنش به همه چیز.

و وقتی که سیستم مدرسش رو  زیر سوال می بره.

اون قسمت از داستان که خواهرش بهش می گه تو از هیچی خوشت نمیاد و اون خیلی به خودش فشار میاره که از معدود چیزایی که دوست داره براش بگه معرکه بود به قول خودش معرکه بود پسر..

"همه‌ش مجسم می‌کنم که چند تا بچه‌ي کوچیک دارن تو یه دشت بزرگ بازی می‌کنن. هزارها بچه‌ي کوچیک و هیشکی هم اونجا نیس. منظورم آدم بزرگه. جز من. من هم لبه‌ي یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم. یعنی اگه یکی داره می‌دوه و نمی‌دونه کجا داره می‌ره من یه دفعه پیدام می‌شه و می‌گیرمش. تمام روز کارم همینه. یه ناتور دشتم می دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کارو کنم با این که می دونم مضحکه..."

پ ن)همراشو عزیز..همراشو عزیز..کاین درد مشترک هرگز جداجدا درمان نمی شود...


آفا نگه دار من همین جاپیاده می شم!

روزا بو ی کهنه گی می دن.حوصله برای هیچ کاری ندارم!

نه قدم زدن توی این هوای پاییزی نه حرف زدن نه توی کتاب فروشی دنبال کتاب گشتن نه  فیلم دیدن نه با دوستا بیرون رفتن نه...  اصلن هیچی هیچی.

انگاری همه چی کهنه شده..من ..تو..

پ ن)یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره ته اون دره...

هیچ کس..

هیچ کس مخالف آزادی نیست حداکثر مخالف آزادی دیگران است.

(کارل مارکس ـ گفتگو درباره ی مطبوعات آزاد) 

پ ن۱)یه پای قضیه همیشه برای ما لنگه!

پ ن۲)هستی از ما آلت خورده..ما از هستی!