آفا نگه دار من همین جاپیاده می شم!
روزا بو ی کهنه گی می دن.حوصله برای هیچ کاری ندارم!
نه قدم زدن توی این هوای پاییزی نه حرف زدن نه توی کتاب فروشی دنبال کتاب گشتن نه فیلم دیدن نه با دوستا بیرون رفتن نه... اصلن هیچی هیچی.
انگاری همه چی کهنه شده..من ..تو..
پ ن)یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو میبره ته اون دره...
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 21:55 توسط حوریا
|