اینه معنی روزمرگی...
به خیابون های شلوغ نگاه می کنم.به دختری که کنار چهار راه نشسته و نگاهش به دست های مردم تا بهش کمک کنن.
و مردی که داره پول هاشو دو دو تا چهار تا می کنه تا نکنه چیزی ازش کم شده باشه و بدون توجه به دور و اطرافش رد می شه.
ومادری که در حال قانع کردن بچه شه... بچه ای که در حال نغ زدن به مامانش.
هممون به نوعی درگیر شدیم..درگیر زندگی!
گاهی دلم می خواد یه صندلی وسط شهر بزارم و بشینم و با یه هنس فری تو گوشم و زل بزنم به آدم هاو حرکتاشون.
و مردی که داره پول هاشو دو دو تا چهار تا می کنه تا نکنه چیزی ازش کم شده باشه و بدون توجه به دور و اطرافش رد می شه.
ومادری که در حال قانع کردن بچه شه... بچه ای که در حال نغ زدن به مامانش.
هممون به نوعی درگیر شدیم..درگیر زندگی!
گاهی دلم می خواد یه صندلی وسط شهر بزارم و بشینم و با یه هنس فری تو گوشم و زل بزنم به آدم هاو حرکتاشون.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 18:47 توسط حوریا
|