اینه معنی روزمرگی...

به خیابون های شلوغ نگاه می کنم.به دختری که کنار چهار راه نشسته و نگاهش به دست های مردم تا بهش کمک کنن.
و مردی که داره پول هاشو دو دو تا چهار تا می کنه  تا نکنه چیزی ازش کم شده باشه و بدون توجه به دور و اطرافش رد می شه.
ومادری که در حال قانع کردن بچه شه... بچه ای که در حال نغ زدن به مامانش.
هممون به نوعی درگیر شدیم..درگیر زندگی!
گاهی دلم می خواد یه صندلی وسط شهر بزارم  و بشینم  و با یه هنس فری تو گوشم  و زل بزنم به آدم هاو حرکتاشون.


کسی که مثل هیچ کس نبود..

"تو نمي داني مردن

وقتي كه انسان مرگ را شكست داده است

چه زندگي ست!"

یادت هست روزی را که گفته بودی من مردم!من روزهاست که مردم!

شکستن آهسته تو را دیدم و لحظه لحظه در خود فرو رفتم.

 اما می دانم که" مرگ پایان کبوتر نیست"..

 پ ن)"هی فلانی..زندگی شاید همین باشد"...