برای پدر بزرگ
دلم لک زده برای پایه ی حرفهایت نشستن.برای شوخی کردن هایت.
دلم لک زده برای سرزده آمدن هایت به خانه مان...
یاد روزهایی که پا ی درخت انجیر می رفتی و یک دانه از آن را نمی خوردی و با خوردن ما ازآن سیر می شدی!
من پدربزرگ آن روزها را می خواهم.......
پی نوشت:"سرور من خانم به چی پا بندی"؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 22:45 توسط حوریا
|