عید سال های قبل رو با خودم مرور می کنم . زل می زنم به جای خالیت کنار مادر بزرگ ..بغضم می گیرد.به مادر که نگاه می کنم  می خواهم که فریاد بزنم.انگار نمی توانم مادر بزرگ بدون تو را تصور کنم همش می گویم یک چیز کم است به خودم می آیم می بینم خانه صدای تو را کم دارد که باز رو برگردانی به  ص بگویی تو باز سیری و بعد همه با هم غش غش بخندیم و بعد بچه ها را دور خودت جمع کنی و هم سنشان بشوی طوری که گاهی مادربزرگ هم شاکی  بشود! به خودم می آیم می بینم که  ساعت هاست  که مات شدم به عکست!